به وبلاگ شیما دوستت دارم خوش آمدید
|
سلام . من از هر چی عشق و عاشقه حالم بهم میخوره .
این شیما لیاقت منو نداشت .
اون سرمایه و ثروت و طلا رو دوست داشت نه منو .
اون میخواست با ثروت خوشبخت بشه نه من .
ای کاش اون قدر منو میدونست .
مگه همه جوونها از اول زندگیشون سرمایه و ماشین و خونه داشتن که دخترهای الان چشمشون به ثروت و سرمایه پسرهاست ؟؟؟؟؟؟
سلام دوستان عزیز
من در تاریخ 88.8.7 به عشقم شیما خانم رسیدم و هر جور شده به دستش آوردم
شاید از این به بعد اومدم و آپ کردم شاید هم نیومدم
دوستان عزیز از شما خواهش میکنم به شماره ای که داخل وبلاگ هست زیاد توجهی نکنید و نه زنگ بزنید نه SMS بدید . ممنون میشم
من برای تمامی کسانی که به عشقشون رسیدن آرزوی خوشبختی میکنم و کسانی که به عشقشون نرسیدن آرزو میکنم به همدیگه برسن .
I LOVE YOU
من اگر پسر نفرین شده ی تقدیرم
اگر از راز جهان وارث یک احساسم
تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی
که فقط لایق آتش زدنی....
تا دل شکنی شیوه ی آمال تو شد
چون سایه دل خلق به دنبال تو شد
دانی که به پایت زچه آسیب رسید؟
از بس که دل شکسته پامال تو شد....
به چه میخندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است.....بخند!
روی قبرم بنویسید:
کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت است که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری که ساده یک روز کبوتر شد و رفت
گیریم که ابر ها هم کنار بروند
خب من با این درخت تنومند میان باغچه چه کنم..؟
انگار همه چیز و همه کس می خواهند من تورا نبینم و.... تو مرا.
امشب ز باده آتش دل باد میزنم
دیوانه میشوم به خدا داد میزنم
شب های پیش پیشه من آه و ناله بود
امشب دگر زدست تو فریاد میزنم
ای جان برو ز دل که زبس باده می خورم
آتش به آشیان تو صیاد می زنم
اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته
داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟
گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم
گفتم : تا هميشه پيشم ميموني
گفت : آره
گفتم : باهام بازي ميکني؟
گفت : نه
گفتم : واسه چي؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گريه نکن
گفتم : واسه چي؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوي اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولي...
گفتم : ولي چي؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوست داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسي؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟
گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره
گفتم : باهام بازي ميکنه؟
گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره
ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد
گفت : ميدوني اين کيه؟
گفتم : نه
گفت : اين خواهرته
گفتم : خواهر
گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازي
گفتم : اين پيشم ميمونه
گفت : نه اين هم تنهات ميزاره
گفتم : آخه چرا؟ اون که منو دوست داره
گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم
گفتم : نه
وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد
گفت : ميدوني اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره
گفت : نه اون هم تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات ميزاره
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم
ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزي که....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره
آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مي گفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظر من به درختي تکيه ميکرد با يک گل سرخ
کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....
روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني
به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....
توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت
گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتي
گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم
گفتم : تو کي هستي؟
گفت : غم
گفتم : غم
گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسي رو توي تنهايي تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه
اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....
کاش می دانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت تو سینه می سوزه
کاش می دانستی شمع آرزوهای مرا جدایی تو خاموش کرده!!
کاش قصه ی تنهاییم را از چشمانم می خواندی!!!
حالا چگونه به نبودن همیشگیه تو عادت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تقدیم به کسی که هنوزم دوستش دارم...SH
چه قدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاهت آن قدر غمگین است؟ چرا لبخند هایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود. همیشه من بودم و غم و تنهایی، پر از خاطره.......
آری با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پسركي دو خط مواز ي بر رو ي تخته سياه كشيد خط اول به دوم گفت ما مي توانيم با هم زندگي خوب ي داشته باشيم دومي قلبش تپيد و لرزان گفت بهترين زندگي؟ در همان زمان معلم فر ياد زد دو خط مواز ي هيچ گاه به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند دو خط مواز ي هيچ گاه به هم نمي رسند مگر اينكه يكي برا ي رسيدن به ديگري خود را بشكند.
میدونستم که یه روز میری و تنهام میزاری
میدونستم که غمو توی دلم جا میزاری
میدونستم یه روزی عادی میشه واست نگام
بعدشم خط میکشی رو همه آرزوهام
میدونستم که همه محبت هات یه عادته
اما دوست داشتن من حدش تا بی نهایته
میدونستم همیشه عاشق نمیمونه چشات
اما من عاشقتم عاشق اون برق نگات
میدونستم یه روزی میگی که دوستت ندارم
نمیدونم چرا از چشم قشنگت افتادم
میدونستم که همه محبت هام زیادیه
که نگاه عاشقونه ام واسه چشمات عادیه
میدونستم یه روزی دیگه نمیخونی برام
که دیگه عادی میشه برات همه نوشته هام
میدونستم که یه روز خسته میشی مثل حالا
اما من بازم تو رو سپردمت دست خدا
دوستت دارم
می خواهم از تو بگویم
بی آن که در جستجوی قافیه باشم
و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم
در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست
می خواهم از تو بگویم
از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری
با ساده ترین کلمات
همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد
می خواهم بگویم دوستت دارم
امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم
نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم
و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم
فقط ساده و با صداقت
همراه با شاهدی صادق
از اعماق جانی سوخته
با چشمانی بارانی
می خواهم بگویم دوستت دارم
و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید
من تقدس عشقت را
بر کرامت وجودم نشانده ام
و اگر سراسر وجودم زبان باشد
یکسره خواهد گفت:
دوستت دارم
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...
چشمانش را باز کرد...دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم..الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه .
(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم
سلام بر دوستان عزيز خودم
در جواب سوال اون دوست عزيزي كه پرسيده شيما شهرياري هستش يا نه ؟ رشته حقوق ميخونه يا نه ؟ فاميليش با ج شروع ميشه يا نه ؟
بايد بگم كه شيما خانم من بچه شهريار هستش و رشته تحصيليش حقوق نيست و فاميليش هم با ج شروع نميشه .
من خيلي دوست دارم با اين دوست عزيز تلفني صحبت كنم و باهاش آشنا بشم . اين شماره منه 09378604406
ادامه مطلب...
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
چقدر من بي توام خداي من؟
چقدر؟
بگو كه بي تو نيمه روحي
كه سر گردان و بي سايه
به هر سو مي رود
تهي ست از بودنت
چقدر برشانه ام ببينم ....
چقدر؟
تورا روزي نيابم كه همين كفش و
همين لباس همين درد و همين نگاه را
با خود به دوش بكشم
مي نويسي هر چه مي بيني
به دنبالت نمي گردم
تو اينجايي و من دورم
من ان گم كرده راه ام كه
باز هم
تو با نجواي هرروزت
نگاهت را نمي گيري
چه وصفي دارم از مهربانيت؟
نمي دانم
نهايت را تو مي داني و من
مبهوت جادويت
بگو به من
چقدر من بي توام خداي من ؟
چقدر؟
نمیدونید که من چند وقته عشقم شیما خانم رو ندیدم و الان چه حالی دارم .
تو رو خدا برام دعا کنید که عید به من مرخصی بدن تا بتونم برم شیما خانمم رو ببینم  
از ازل ايل وتبارم همه عــــــاشق بودند
سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم!
من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام
چــون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟
يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
مـــــــــــیله های قفسم را نشمارم چه کنم؟
صفحه 1
از 16 صفحه قبل | صفحه بعد
|